بهارا سالار عقیلی

در قدمت سر بنهم تا که بیایی
دل برده ای از دست من جانا کجایی
بیا ای نسیم آرزو برای دلم قصه بگو از خاک کوی-ش
که من بیقرارم کوه به کوه در جستجوی-ش
به شهر غمت خانه کنم
کجا بی تو کاشانه کنم
که شد در رهت جان من بیقرار رسیدن
چه آتش زدی در دل من
که دل میدرد جامه ی من
بگو ای نسیم سحری
کی برسرم میگذری
خدارا پریشان توام بر من بیفکن نظری
بهارا کنار من بمان
مگر باشم از جور خزان
همسایه ی تو در سایه ی تو
نداری خبر از لاله ها پریشانی آلاله ها
کزین غم بگریم چودانم بجان بار گران
به زلف خیالت به شهر وصالت دلم رهسپارت
به شوق بهاران چنان باد و باران دلم بیقرارت
دلا مژده دادی که این بیقراری نشان بهار است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *